هیچ تصوری از آینده در ذهنم نقش نمیبست و برای سؤالاتی که مثل خوره به جانم افتاده بود، جوابی نداشتم. نمیدانستم ما را به کجا میبرند و با ما چه خواهند کرد. فقط حدس میزدم که مجروحین را برای مداوا به بیمارستان انتقال خواهند داد و به احتمال زیاد من جز آنها نخواهم بود. حداقل اگر این تیرِ لعنتی به استخوانم رسیده بود، میشد امیدی داشت، اما این زخم از نظر آنها یک خراش کوچک به حساب میآمد. خراشی که پوتینِ پای راستم را پُر از خون کرده بود و سوزش آن لحظه ای راحتم نمیگذاشت