مگه یه هدیۀ تولد بد، چقدر میتونه دردسرساز باشه؟
داستان از اونجایی شروع میشه که منو گرفتن تا سرباز «یأجوج کبیر» بشم؛ راستش هنوز درست نمیدونم دوست دارم یا نه! گفتن: «قراره قوی بشی.» منم گفتم: «نمیخوام!» ولی خب… معلومه که براشون مهم نبود.
مربی یه غول سهمتریه که پهناش دو متره و هر بار نگام میکنه حس میکنم قراره منو مثل خمیر نون ورز بده.
یه لحظه وایسا… شایدم داستان از اون کادوی تولد آشغالی شروع شد که بابا تصمیم گرفت برام بخره. نمیدونم مگه دستۀ پیسی چه مشکلی داشت؟ یا حداقل یه کیک درست و درمون؟ نه بابا حتما باید اون گیرنده عجیب و لعنتی رو برام میگرفت.
کل داستان ماجراجویی من تو این دنیای عجیب و غریبه که باید بفهمم واقعاً کی هستم، وقتی همهچی، از غول مربی گرفته تا ارتش یأجوج، میخوان جای من تصمیم بگیرن یه چیزایی رو تغییر بدن.
بوهای خوبی از این ماجراجویی به مشامم نمیرسه. فقط خدا میدونه آخرش چی از آب درمیام!
خودم رو معرفی کردم؟ شهاب… یه سرباز جدید برای یه موجود عجیبی به اسم یأجوج کبیر.
این داستان منه که با یه کیک املتی و یه کادوی مزخرف شروع شد و تهش معلوم نیس کجاها تموم بشه. اگه کنجکاوی بیا بخون تا بفهمی اما یأجوج هنوزم دنبال سرباز میگرده حواست باشه؛ از من گفتن بود.
📌قراره مراحل مختلف سرباز شدن رو ببینی مثل: تبدیل شدن به سوسک، زنده موندن زیرآب و روشن شدن چشمها مثا نورافکن
📌این کتاب یه گیرندهست که دعوتت میکنه تا برای ارتش یأجوج کبیر آزمون بدی؛ نمیخوای از دست بدی نه؟
📌یه عالمه اتفاق خوف و خفن داره بین این صفحهها میوفته اما مطمئنم از دست شهاب و آرمان و پدرام و البته حامد بچه مقبت کلی میخندی.
📌اگه از کتابهای نمکی مثل جغله جادوگر جنجالی خوشت اومده پس از این یکی هم خوشت میآد.