مظفر چوپان است و گوسفندهای خانقلی را برای چرا به صحرا میبرد اما هر روز یکی از آنها کم میشود.
برای هر کدام هم مظفر یک بهانه دارد یکی را گرگ نمکستانی خورده، آن یکی را عقاب برده، این از کوه افتاده، آن را باد برده، دیگری ذاتالریه گرفت، آنهای دیگر را به قصاب فروختم، ای وای انگار لو دادم که چرا گوسفندها یکییکی کم میشوند.