تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
کتاب گنج قلعه متروک

کتاب گنج قلعه متروک

۳۷۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۳۷۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

گفتم: «دو نفر آمدند. یکی ریش قرمز دارد و یکی ریش سفید. هر دو عصا به دست گرفته‌اند و شنل بلندی به دوش انداخته‌اند. از پایین شنا به جای پا دو جفت سم می‌بینم.»

هوشنگ درویش گفت: «احسنت… عمو سلامشان کن و اسمشان را بپرس.»

واقعاً به هیجان آمده بود. فوری سلام کردم و اسمشان را پرسیدم. خیلی به مغزم فشار آوردم تا توانستم بگویم:

«آن‌که ریش قرمز دارد، جعفر است و آن یکی ظفر.»

هوشنگ درویش ول‌کن نبود. گفت: «آفرین، حالا ازشان بپرس کدامتان حاضرید مرا پیش سلطان ببرید؟»

گفتم: «هر دو حاضرند.»

هوشنگ درویش یک‌دفعه نعره‌ای کشید که نزدیک بود از ترس پس بیفتم و دم‌ودستگاهش را به هم بریزم. با فریاد گفت: «نه سهراب جان! مواظب باش با آنکه ریش قرمز دارد نروی. اگر بروی تا ابد گم می‌شوی و هیچ‌کس هم نمی‌تواند پیدایت کند. بگو… بگو عموجان من می‌خواهم با ظفر بیایم.»

با این حرفش پاک خودم را باختم و به خود گفتم: «دیدی نزدیک بود الکی‌الکی تا آخر عمر دربه‌در و سرگردان بشوم!؟ خوب است که عمو هست و نگذاشت!»