تا 65 درصد تخفیف ویژه مهرماه با خرید از درگاه زیبال
بوکلند
کتاب گنج قلعه متروک

کتاب گنج قلعه متروک

۳۷۵٫۰۰۰
۲۵٪
۲۸۱٫۳۰۰
افزودن به سبد خرید
۲۵٪
۳۷۵٫۰۰۰
۲۸۱٫۳۰۰
افزودن به سبد خرید

گفتم: «دو نفر آمدند. یکی ریش قرمز دارد و یکی ریش سفید. هر دو عصا به دست گرفته‌اند و شنل بلندی به دوش انداخته‌اند. از پایین شنا به جای پا دو جفت سم می‌بینم.»

هوشنگ درویش گفت: «احسنت… عمو سلامشان کن و اسمشان را بپرس.»

واقعاً به هیجان آمده بود. فوری سلام کردم و اسمشان را پرسیدم. خیلی به مغزم فشار آوردم تا توانستم بگویم:

«آن‌که ریش قرمز دارد، جعفر است و آن یکی ظفر.»

هوشنگ درویش ول‌کن نبود. گفت: «آفرین، حالا ازشان بپرس کدامتان حاضرید مرا پیش سلطان ببرید؟»

گفتم: «هر دو حاضرند.»

هوشنگ درویش یک‌دفعه نعره‌ای کشید که نزدیک بود از ترس پس بیفتم و دم‌ودستگاهش را به هم بریزم. با فریاد گفت: «نه سهراب جان! مواظب باش با آنکه ریش قرمز دارد نروی. اگر بروی تا ابد گم می‌شوی و هیچ‌کس هم نمی‌تواند پیدایت کند. بگو… بگو عموجان من می‌خواهم با ظفر بیایم.»

با این حرفش پاک خودم را باختم و به خود گفتم: «دیدی نزدیک بود الکی‌الکی تا آخر عمر دربه‌در و سرگردان بشوم!؟ خوب است که عمو هست و نگذاشت!»