داستان کوتاهِ «کلاغها هم میمیرند» روایتی است مبهم و رازآلود از یک فاصله طولانی بین دو نسل. یک نسل سراسر شور کودکی و نوجوانی که خبر از چهره پنهان حرفها ندارد و زودرنج و حساس است؛ نسلی دیگر گذشته از روزهای سرد و گرم زندگی و کولهباری از تجربه بر دوش.
کتاب یک داستان شاعرانه است؛ گفتوگویی بین دو نسل؛ پدری که با قهرمانی در رشته ورزشی کُشتی بازنشسته شده و پسری که در ابتدای مسیر زندگی قرار دارد. آنها با هم به کوه پیمایی رفتهاند. پدر زمانی پهلوان معروفی بوده و امروز فراموش شده، خودش هم دیگر یادی از آن روزها نمیکند، اما هنوز برای فرزندش قهرمانی دستنیافتنی است. او رازی در سینه دارد! غمی پنهانی که همواره او را میآزارد.