دخترک نقاشی میکشد. فضای داستان سرشار از صمیمیت و مهربانی یک خانواده سه نفره است که با حضور دخترک زیباتر شده. مادر نگاهی به دفتر نقاشیاش میاندازد و با او در مورد رنگ کلاغها بحث میکند؛ مادر میگوید کلاغها سیاه هستند نه آبی، اما دختر اصرار دارد که آنها را آبی بکشد. او درختها را هم صورتی کشیده. در نیمههای داستان کمکم نشانههایی از جانبازی پدر رخ مینماید، بدون اینکه نویسنده بخواهد اشارهای مسستقیم به این موضوع داشته باشد. هرچه مادر تلاش میکند تا دخترک را به دنیای واقعی نزدیک کند، موفق نمیشود و او غرق در رؤیاهای کودکانهاش قصد دارد تا جهان زیباتری را برای پدرش خلق کند. او با شنیدن خاطرات پدر از جبهه، از رنگها و نشانههای جنگ بیزاری میجوید. پدر در رؤیاهای دخترک غرق میشود و با چشمهای او به جهان مینگرد.