اگر پدرتان شما را از صحبت کردن با یک نفر منع کند چه کار میکنید؟ به خصوص اینکه راه رسیدن به آرزویتان ارتباط گرفتن با همان فرد باشد؟ داوود در این داستان در همین وضعیت گیر افتاده. او دوست دارد کارآگاه شود اما پدرش او را از ارتباط با «گارآگاه سرکرده» که در شهربانی کار میکند منع کرده و گفته او آدم درستی نیست.
داوود اما به حرف پدرش گوش نمی کند و گزارشی از وجود یک دستگاه زیراکس در لکوموتیوی از کار افتاده در ایستگاه راهآهن را به گارآگاه می دهد. سرکرده به داوود قول میدهد اگر در انجام مأموریتهایش موفق شود او را به عنوان دستیار خودش انتخاب کند. تا اینکه در انجام یکی از مأموریتها داوود موضوعی را متوجه میشود که همین امر او را به دشمن درجه یک سرکرده تبدیل میکند