وقت بیکاری، با هر چیزی دم دستم بود بازی میکردم. یک بار داشتم با سرعت هرچه تمامتر، پیچ ساعت مچی مادرم را میچرخاندم که یک دفعه توی دستم شکست. مادرم خیلی ناراحت شد. مخصوصاً وقتی آقای ساعتساز گفت که ساعتش تعمیر نمیشود.
از آن روز به بعد فقط یک چیز برایم مهم بود؛ خریدن ساعت مچی برای مادرم.
یک تصمیم کوچک، یک مسیر تازه!
وقتی سورن به طور اتفاقی برای همسایهها خرید میکند، جرقهای در ذهنش زده میشود. او بعد از روبهرو شدن با یک سری چالشها، یاد میگیرد که چطور با پشتکار، پسانداز و مدیریت درست، به رویاهایش برسد.