با بابام تصمیم گرفتیم که یه کاردستی درست کنیم.
جمعه بود و بیشتر وقت داشتیم. بیرون خیلی بارون میاومد و نمیشد که بریم پارک.
اونقدر که مامانم اجازه داده بود، تلویزیون دیده بودم. بابام دید که من حوصلهم حسابی سر رفته، گفت بیا با همدیگه کاردستی درست کنیم.