چاپپهلوان عبدالله و همراهانش از کربلا بازمیگشتند که در راه به کاروانی که عزم کربلا را داشتند میخورند. در آن کاروان فردی است که ادعای زور و بازو دارد و پهلوان را دعوت به مبارزه میکند اما پهلوان نمیپذیرد. شب دزدها به کاروان حمله می کنند. باقی ماجرا را باید در کتاب بخوانید