من عباسم یک مهاجر اجباری کوچک. برادرم قاسم تمام دارایی من است که برای پیدا کردنش یک شب در طویله خوابیدم، سه ماه در یک چادر همراه یک پیرمرد بیمار زندگی کرد.
از خوزستان به تهران آمدم و دو ماه روی یک تخت بیمارستانی روزگار گذراندم و شبی را تا صبح در یک کیوسک تلفن از سرما لرزیدم. شما برای دیدن گمکرده خود حاضرید چه کار کنید؟