این بابابزرگ بود که اولین بار با اشاره به کتابی که گاهی
قسمتهایی از آن را بلند برای همه میخواند، برایم تعریف کرد
که در دوران قاجار، وقتی میخواستند کسی را بفرستند لایِ دستِ
اجدادش، به او قهوهٔ مسموم میدادند. حتماً مهسا هم، غلامِ خانهزاد
و عکاسباشیِ خاصه، را از صحبتها بابابزرگ، یا نوشتههای همان
کتابی که همیشه کنار دیوانِ حافظ و شمعدان و آینهٔ جهاز بیبی
میگذارد، یاد گرفته. گفتن اَبله اصلاً فایدهای ندارد؛ مهسا کار خودش
را میکند. اَبلهِ دیوانه!