ـ دخترکی ندیدی که مرا گم کرده باشد؟
عروسک پارچهای اگر به حرف میآمد، لابد همین را میپرسید. این را از لب و لوچۀ آویزان و غمگینش میتوانم حدس بزنم.
جواب سؤالش به آسانیِ جوابی نیست که به سؤال دخترک میشود داد. دخترکی که او سراغش را میگرفت، لنگهاش در هیچ جا نیست.
فروشی نیست که بشود از جایی خرید. پارچهای و غیرپارچهای هم ندارد. گوشت و پوست و استخوان دارد، روح دارد، دنیایی دارد، جان دارد و نفس میکشد.
ـ ندیدهام.
اگر میپرسید، فقط همین را میتوانستم بگویم دربارۀ دخترکی که نشانیاش را از من میخواست.
دستی به سر عروسک میکشم و دوباره میگذارمش توی جیب پیراهنم؛ درست روی قلبم.
داستان درباره دو مسلمان با نامهای ابوعمر اهل تسنن و دیگری ابوجعفر شیعه است.
این دو با ماموریتی ویژه راهی شهری ویران میشوند و در ساختمانی دوازدهطبقه مستقر میشوند تا تحرکات دشمن را زیر نظر بگیرند.
در کنار آنها، عروسکی پارچهای، خانوادهای ایزدی و اهالی اندکی که از اهل تسنن و شیعه هستند، در این ویرانه باقی ماندهاند.
در این بین دشمن هر لحظه نزدیکتر میشود و سایه شوم خود را بر شهر میاندازد…