تا 65 درصد تخفیف ویژه مهرماه با خرید از درگاه زیبال
بوکلند
کتاب قصه‌های پروین

کتاب قصه‌های پروین

۲۰۵٫۰۰۰
۲۵٪
۱۵۳٫۸۰۰
افزودن به سبد خرید
۲۵٪
۲۰۵٫۰۰۰
۱۵۳٫۸۰۰
افزودن به سبد خرید

روزی روزگاری، روباهی بود بدجنس و حیله‌گر. از وقتی پا به این دنیا گذاشته و در این دنیا زندگی کرده بود، کارش این بود که به این و آن کلک بزند، حقه‌ی تازه‌ای سوار کند و سر دیگران کلاه بگذارد.روزی از روزها، روباه از لانه‌اش بیرون رفت، نگاهی به اطراف انداخت و با خود گفت: خب، امروز چه کلکی سوار کنم؟روباه با دست راست پشت کله‌اش را خاراند، کمی فکر کرد، چیزهایی که در این چند روز دیده بود، به یاد آورد و ناگهان چشمانش برقی زد. بله، دو روز پیش، خرگوشی را دیده بود که همراه بچه‌هایش به طرف لانه‌اش می‌رفت. آن روز، روباه سیر بود و حال و حوصله‌ی شکار نداشت. با خود گفته بود: باشد برای بعدها! و حالا، هم گرسنه بود، هم حال و حوصله‌ی خوبی داشت. صبح اول وقت جان می‌داد برای شکار و سر به سر این و آن گذاشتن!روباه گفت: بله، فکر خوبی است. می‌روم سراغ خرگوش عزیز و ملوسم. شاید هم خودش نباشد و بچه‌های تپل مپلش باشند. به هر حال، فرقی نمی‌کند؛ من به آن بچه‌های کوچولو هم قانع‌ام! چه کار می‌شود کرد؟ باید قانع باشیم!روباه رفت و رفت تا به نزدیک‌های لانه‌ی خرگوش رسید. چند دقیقه خودش را پشت سنگی مخفی کرد تا اگر خرگوش از لانه بیرون آمد، روباه را نبیند و فرار نکند. نه؛ کسی در آن اطراف دیده نمی‌شد. روباه گفت: شاید خرگوش ملوس من هنوز در خواب ناز است!روباه، آهسته آهسته و خیلی با احتیاط جلو رفت؛ تا جلو در لانه رسید. سرش را جلو برد و نگاهی به داخل لانه انداخت. چند بار بو کشید. نه؛ خرگوش و بچه‌هایش نبودند…