در چوبی اتاق را باز کرد صدای بلندش در اتاق پیچید.
– سینی شام ما را به اتاق بیاور
عدنان توجهی به ورود پدرش نکرد. روزه سکوت گرفته بود. دیگر از آن جوان شاداب خبری نبود. کنان از این موضوع ناراحت و نگران به نظر میرسید. آن شب به خاطر پسرش او هم حال و حوصله نداشت. وقتی بزرگان کاروان برای شب نشینی دعوتش کردند گفت نمی آید. با ابروهایی گره خورده به عدنان نگاه کرد عبایش را بیرون آورد و جایی نزدیک عدنان پرت کرد ولی عدنان واکنشی نشان نداد متفکرانه گوشه اتاق نشسته بود یک پایش را تکیه گاه دستش کرده بود و خیره به نقطه ای نامعلوم نگاه میکرد.
کنان نفسی بلند و پر از حرص کشید و بالای اتاق نشست و به پشتی تکیه داد. لحظاتی بعد غلامی سیاه پوست اجازه ورود خواست و سینی شام را آورد کنان گفت آن را وسط