تا 65 درصد تخفیف ویژه مهرماه با خرید از درگاه زیبال
بوکلند
کتاب فرزندان ایرانیم

کتاب فرزندان ایرانیم

۳۷۵٫۰۰۰
۲۵٪
۲۸۱٫۳۰۰
افزودن به سبد خرید
۲۵٪
۳۷۵٫۰۰۰
۲۸۱٫۳۰۰
افزودن به سبد خرید

جنگ ایران و عراق شروع شده و داوود و رفقایش شناسنامه‌هایشان را دستکاری کردند تا بزرگ‌تر شوند و بتوانند برای آموزش نظامی ثبت‌نام کنند و به جبهه بروند. آن‌ها موفق شدند و وارد پادگان آموزشی شدند.

خوان مرحله اول را که رد کردند به خوان‌های بزرگ‌تر و سخت‌تر رسیدند. توی هر خوان چند نفر از رفقایش کم آوردند تا اینکه به خوان آخر رسیدند. خوان آخر هم فرار از چشم‌ها و نگاه فرمانده بود تا از روی چهره متوجه سن کم آن‌ها نشود. چشم‌هایشان را دزدیدند تا نگاه فرمانده به آن‌ها نیفتد اما فرمانده اسمشان را خواند و آن‌ها را از بقیه جدا کرد. چه اتفاقی برایشان افتاد؟ فرمانده آن‌ها را کجا برد و به آن‌ها چه گفت؟ چند روز بعد آن‌ها کجا بودند؟ در خانه زیر پتو یا در سنگر در جبهه؟