من دعاهای همه را شنیده بودم. دعاها هم مثل دماغها با هم فرق دارند، حتی اگر افراد یک خانواده باشند. مثلاً جونجونی اول برای عمو ایرج دعا میکند که سر به راه بشود و بعد برای سلامتی همه، برای من هم دعا میکند…یا مامان که هر وقت میخواهد دعا کند گریهاش میگیرد. بیشتر برای دایی اصغر دعا میکند تا خانواده آن کسی که چشمهای بسته دایی، او را کشتهاند، رضایت بدهند یا پول دیه قُلُمبه از آسمان بیفتد پایین. دعای بابا را کمتر شنیدهام؛ اما گاهی وسط حرفهایش میپراند:« خداکند یه وامی برامون جور بشه!» یا خدا کنه تو قرعهکشی برنج این هفته، اسم ما دربیاد!