یک چیزی مثل بوی توتون پیپ پدربزرگ آنی بود. بو از سمت راست قفسهها میآمد.
آنجا فقط دیوار بود که وقتی درِ اتاق باز میشد، پشت در قرار میگرفت. دیوار در یکونیم قدمی قفسهها بود.
ساوینا ناخودآگاه با دستان باز به طرف دیوار حرکت کرد. دو نیمقدم جلو رفت.
یکدفعه صدای لولای درِ اتاق به گوشش رسید و در بسته شد. ساوینا تکانی خورد و بعد همانجا که ایستاده بود، میخکوب ماند.
درِ اتاق هیچوقت به خودی خود بسته نمیشد.
گوش تیز کرد. سکوت دور و برش بیشتر او را ترساند.
حس میکرد قلبش از حرکت ایستاده. تمام وجودش گوش شده بود.
«صدای تاریکی» قصۀ ساوینا، یک نوجوان نابیناست که بعدِ از دست دادن مادرش با تغییرهای خانه و رابطههای تازه روبهرو میشود. او با تکیه بر گوشهای دقیقش، میان یک مهمانی خانوادگی سرنخها را دنبال میکند و کمکم به رازهای پنهان نزدیک میشود. روایتی گرم و پرتعلیق درباره سوگ، اعتماد و پیدا کردن راهی برای ادامه دادن.