شاه نگاه دقیقى به امینالسلطان انداخت و آرام خندید و گفت:
«امیر اعظم! یک چیز را میدانى؟ من حال این جماعت ایرانى را خوب میفهمم.
علت عصبانیتهاى چندروزه آنها، همین نعمت قلیان بوده که چند ماهى خودشان را از آن محروم کرده بودند.
من میدانستم اگر میرزای شیرازی حکم منع استعمال را لغو کند، جماعت رعیت به عادت سابق خویش برمیگردند
و وضع امور مملکت هم عادى گشته و آخرالامر همه چیز سامان مییابد. الحمدالله که عاقبت همینطور هم شد.»
«شرارههای آتش» تو را از تالارهای پرزرقوبرق اروپا تا کوچهپسکوچههای تهران میبرد؛ جایی که وسوسهی یک امتیاز خارجی، جرقهی قیامی شد که با فتوای یک مرجع و «نه» یک ملت، تاریخ را عوض کرد. روایتی خوشخوان و پرتعلیق از آدمهای معمولی که شعله شدند و راه روشن کردند.