شاخکی پرواز کرد و مشغول بپربازی با سنجاقکها، سوسکها و حشرههای دیگر شد. سوسو به دوستانش نگاه کرد. آنها هر روز زیر درخت بید بازی میکردند. ظهر غذا میخوردند و تمام بعدازظهر را میخوابیدند. سوسو با آنها فرق داشت. دلش میخواست کارهای دیگری هم انجام بدهد. دوست داشت به دیگران سر بزند و از همه خبر بگیرد، برای سوسک پیر غذا ببرد و از تخمهای خالهسوسکه مراقبت کند تا او به دنبال غذا برود. همهی این کارها به اندازهی بازیکردن سوسو را خوشحال میکرد.
در این داستان با «سوسو» آشنا میشویم؛ حشرهای کوچک که دلش فقط بازی زیر درخت بید را نمیخواهد. او دوست دارد به بقیه سر بزند، به سوسک پیر کمک کند و حواسش به تخمهای خالهسوسکه باشد. قصهی سوسو ماجرای یک دل مهربان و پرانرژی است که از کمککردن به دیگران به اندازهی بازیکردن خوشحال میشود