تماشای رشت از تلار خانۀ میرزا خیلی حال میداد. گنبد مسجد حاجصمدخان را میدیدم و برج دیدهبانیای که کنارش فرود آمده بودم. یک عمارت دیگر هم از دور معلوم بود که خیلی شبیه عمارت کلاهفرنگی پارک قدس بود. دوروبر تا چشم کار میکرد، باغ و شالیزار بود و از ساختمانهای بلند خبری نبود. باورم نمیشد اینجا صد سال بعد مرکز شهر میشود، با پاساژها و مراکز خرید. صدای مشفرخنده حواسم را سر جایش آورد: «رِی! چی گودن داری.» همه سرشان را بالا گرفته بودند و من را میدیدند. کتانی را ته تلار دیدم که از نرده آویزان بود. وقتی با دست نتوانستم گرهاش را باز کنم، خم شدم با دندان خدمتش برسم که از آن بالا پسرشیکه و دارودستهاش را دیدم که از سر کوچه با تیروکمانشان برایم خط و نشان میکشیدند.
اگر دلتون میخواد به رشت قدیم سفر کنید و با میرزا «کوچکخان جنگلی» همراه بشید این کتاب رو از دست ندید…