شتررررق ترررررق شررررق!
این صدای برخورد خطکش خانممعلم ریاضیمان بود با سرِ کچل من… و تالار آینه دور سرم چرخید؛ از چلچراغ تالار خون چکید و من بغض کرده بودم تا خونها روی برگۀ نقاشی نریزد. اولینبار تالار آینۀ مرا خانممعلم ریاضیمان دید؛ برعکس تو که تالار آینهات را ناصرالدینشاه دید و انعام خوبی هم بهت داد.
داستان در فضایی خیالی و در عین حال ریشه دار در تاریخ و فرهنگ ایرانی روایت می شود.
این ترکیب، به داستان رنگ و بویی رمزآلود و معناگرا می بخشد و شما را به تفکر در مورد زندگی و ارزش های آن دعوت می کند.