از او متنفرم، از او که بالای سکّو نشسته و به خاطرش من مجبورم زانو درد بگیرم، گلو درد را تحمل کنم و توهین بشنوم. بدم میآید از او که من و همسایهام آقا جواد را روبهروی هم قرار داده و گلوله تفنگ او را روی سینه من نشانده تا جایم در خانه و مدرسه را با دسته گل میخک پر کنند