اوستا حبیب گفت:« دستت طلا! داشتم با ارّه کار میکردم، به جای چوب انگشتم را بریدم.» بعد خندید. سینا هم خندهاش گرفت. اوستا حبیب گفت:« فقط نگران کار مردم هستم. قول دادهام که تا عصر تمام شود.» سینا سرک کشید و داخل مغازه را نگاه کرد.
وقتی یک هدیه ساده، مسیرهای جدیدی را در زندگی نشان میدهد!
سینا و سپیده تصمیم دارند برای روز مادر، هدیهای خاص و فراموش نشدنی بخرند، اما نمیدانند از کجا شروع کنند! سپیده با دستبندهای رنگارنگش، و سینا با نجاری در کارگاه اوستاحبیب، وارد دنیای کسبوکار میشوند. آنها یاد میگیرند که چگونه با تلاش، خلاقیت و مدیریت پول، به آرزوهایشان برسند