با بابام رفتیم بستنی بخوریم.
با هم تو خیابون رفتیم تا رسیدیم به مغازه. رفتیم تو و سلام کردیم.
توی مغازه چندتا یخچال دیدم که یکی پهن بود، یکی بلند…
یکی درش از بالا باز میشد که قد من نمیرسید، اون یکی درش از جلو باز میشد که زور من بهش نمیرسید.
من وایسادم جلوی یکیشون که از همه بزرگتر بود و یه شیشه بزرگ داشت.
توش همهجور بستنی بود:
بستنی قیفی و بستنی چوبی رنگیرنگی، بستنی سنتی زعفرونی با تیکههای بزرگ خامه و پسته، فالوده
کیکبستنی… و یه عالمه بستنی میوهای گردگردی…