کمی آن طرف تر زید خودش را مثل مارمولک به صخره ای چسبانده بود. چشمهایش رابسته بود و تمتم تنش داشت می لرزید. ناگهان با ضربه ای که به پهلویش خورد چشم هایش را باز کرد راهزنی مانند عقابی که چشمش به صید چاق و چله ای افتاد باشد چشم هایش برق زد