حنایی شیههی بلندی کشید. یک دور، دور دشت تاخت و پیش مامانبرفی برگشت. مامانبرفی گفت: «آفرین حنایی. هیچکس توی دشت مثل تو یورتمه نمیرود. تو مربّی خوبی داری.»
امّا حنایی نگران بود. فکر میکرد پدربزرگش باباسُمطلا، خیلی پیر است و نمیتواند همه چیز را بهخوبی به او یاد بدهد. تازه خودش هم کجکج راه میرفت.
باباسُمطلا جلوی آغُل در سایه نشسته بود. حنایی را صدا کرد و گفت: «چند تا سُم به پشت من بزن؛ بدنم خشک شده.»
حنایی گفت: «بعداً بابابزرگ، بعداً. الان کار دارم.» بعد هم به تاخت دور شد.
حنایی یک کرهاسب جوان، پرانرژی و سرکش است که باید خودش را برای یک مسابقه مهم آماده کند.
مربیاش هم کسی نیست جز پدربزرگش، «باباسُمطلا»؛
اسبی سالخورده و کمردردی که سالها پیش قهرمان بوده، اما حالا در چشم حنایی فقط یک پیرمرد سختگیر و غرغرو به نظر میرسد