بابا اتوبوسی پیرشده بود و دیگر نمیتوانست این طرف و آن طرف برود. گوشه گاراژ خاک میخورد تا این که آقایی با کلاه و سبیل بلند آمد و بعد از دیدن همه ماشینهای گاراژ گفت من بابااتوبوسی را میخواهم.