داستان انگشتر گمشده، حول محور یک کانون و وقایعی که در ارتباط با آن رخ میدهد، میگذرد. کار این کانون، نگهداری و پرستاری از کودکان از است. هر یک از اعضا مسئولیتی را به عهده گرفتهاند.
قهرمان داستان استیسی مسئول خزانه است. استیسی طی اتفاقی، در موقعیتی قرار میگیرد که حتی دوست صمیمیاش کلودیا به او ظن بد میبرد. اما استیسی در عوض گوشهنشینی و آبغوره گرفتن، روحیه خود را از دست نمیدهد، فکر خود را به کار میاندازد و با ایدهای که در کانون مطرح میکند، خود را از زیر بار بدگمانیها خلاص میکند.