تغییر خزنده است و آرام آرام اتفاق میافتد. وقتی آن مرد دورهگرد به روستای ما اصیلآباد، آمد چیزی جز یک خورجین و آن گاری شهرفرنگ نداشت.
شهرفرنگ یک وسیله آهنی بود بر روی یک گاری که مرد پیلهور در ازای یک تخممرغ اجازه میداد عکسهای درون آن را تماشا کنیم. عکسهای جذاب و رنگی از شهر، ماشین، خانههای بزرگ، زنان شهری و … همه چیز در شهرفرنگ جذاب بود و ما را آنچنان در خود فرو برده بود که فقط وقتی چشم از آن برداشتیم که چیزی از ما به جز فقر و نداری باقی نمانده و مرد دورهگرد صاحب اصیلآباد شده بود، ما تغییر کرده بودیم.