من پدرم را دوست نداشتم. پدری که بداخلاق است و مثل سنگ سرد.
و مثل یک صندوقچۀ در بستۀ ساکت، همیشه پشت پنجره نشسته و به حیاط نگاه میکند. اما انگار قفل این صندوقچه سکوت در دست دانههای برف بود. برفی که با آمدنش پای پدر را به حیاط باز کرد.