تا 20% تخفیف بیشتر برای خرید های بالای 2 میلیون تومان با کد تخفیف KHM1405
بوکلند
مجموعه ماجراهای دخترانه

مجموعه ماجراهای دخترانه

۶۰۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۶۰۰٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

گربه‌ی نقاشی من و سه ماجرای دیگر

امروز صبح که بیدار شدم، توی دلم گفتم آخ! باز هم باید تند تند دست و صورتم را بشویم؛

تند تند صبحانه بخورم و تندتند لباس بپوشم؛ بعد تندتند توی خیابان دنبال مامان بدوم.

من این تندتند را دوست ندارم. برای همین، امروز که بیدار شدم، به خودم گفتم

وقتی مامان بیاید صدایم کند، کمی خودم را لوس کنم، یک ذرّه هم آه بکشم.

شاید دلش بسوزد و بگذارد بخوابم و مدرسه نروم.

ولی هر چه صبر کردم، مامان پیشم نیامد.

حوصله‌ام سر رفت.

بستنی دوم و سه ماجرای دیگر

توی کلاس ما، نقّاشی من از همه‌ی بچّه‌ها بهتر بود.

ولی امروز پونه هم‌کلاسی ما شد.

زنگ نقّاشی، همه دور میزش جمع شدند و هِی گفتند:«وای! چه قشنگ کشیدی!»

صدایم کردند:« حلما! تو هم بیا ببین!» ولی من نرفتم.

برای اوّلین بار، هیچ‌کس از نقّاشی من تعریف نکرد.

خیلی ناراحت شدم ولی فقط توی دلم گریه کردم.

زنگ تفریح، بچه‌ها که بیرون دویدند، رفتم سر میز پونه.

یواش برای خودم گفتم:« چه نقّاشی زشتی!» ولی راستکی نبود.

نقّاشی‌اش خیلی خوشگل بود.

فقط دلم می‌خواست پاره‌پاره‌اش کنم و بدهم کلاغ‌ها بخورندش.

حیف که خانم معلّم نگاهم می‌کرد

هدیه‌ی خدا و سه ماجرای دیگر

بچّه‌های کلاس ما خیلی شلوغ‌اند و تا چیزی پیش می‌آید، می‌زنند زیر خنده.

ولی چند روز پیش خانم معلّم موفّق شد ما را آرام نگه دارد، آن‌هم با موضوع انشای عجیب

و غریبش:«تصور کنید به مدرسه‌ی جدیدی می‌روید که بچّه‌هایش با شما خیلی فرق دارند.

آن‌وقت به‌خاطر یکی از ویژگی‌هایی که شما دارید و آن‌ها ندارند، مسخره‌تان می‌کنند.»

سامینا گفت:«من تلافی می‌کنم. این را هم بنویسم؟»

خانم معلّم اخمی کرد و گفت:« نه. فقط بنویس برای چی مسخره‌ات کردند و چه حسی داشتی.»

بی‌صدا نوشتیم. بعد یکی یکی انشایمان را پای تخته خواندیم.

بی‌اجازه و سه ماجرای دیگر

مامان کاسه‌ی آشی را به دستم داد و گفت:« برای حمیده خانم می‌بری؟ همان در سبز تهِ کوچه.

طفلکی پیرزن سرما خورده. الان بهش زنگ زدم، منتظر است.»

درِ سبز تهِ کوچه باز بود. از حیاط گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم. به شیشه‌ی درِ نیمه‌بازِ خانه زدم و بلند گفتم:« برایتان آش آورده‌ام.»

یکی از توی خانه با صدایی گرفته گفت:« به من چه!»

توی دلم گفتم ای وای! این چه جوابی بود؟

با مِن و مِن ادامه دادم:« ما…مامانم من را فرستاده. اَ…الان به شما زنگ زده.»