«در ییلاق» روایتگر کاوشگریِ پسری روستایی است که به دنبال اسبش، قاشقا میگردد. جلال شخصیت اول داستان راهی ییلاق میشود و در میان راه ییلاق و رسیدن به آن درگیر داستانها و اتفاقات گوناگون میگردد.
جلال یک نوجوان است مثل من و تو. دوست دارد زودتر بزرگ شود و بزرگترها خیال نکنند که او بچه است. او هم تجربه فرار از دست گرگها را دارد و هم تجربه نجات عمویش از زیر بهمن را. جلال بعد فوت پدرش مرد خانه خودشان شده. کوه مرا صدا زد داستان مرد شدن جلال است.
تا به حال فکر کردید اگر در یک غروب سرد و برفی زمستانی یک گله گرگ دنبالتان کنند چکار خواهید کرد؟ یا مثلا اگر در حین شکار یکی از همراهانتان زیر بهمن بماند چطور میتوانید او را نجات دهید؟ اصلا دوست دارید بزرگ شوید؟
الاغی در روستا میمیرد و خوراک سگهای همیشه گرسنه میشود. این اتفاق، زنگ خطری است برای جلال، که اسبی دارد به نام قاشقا که قحطی و نداری باعث شده مادر جلال به فکر فروش این حیوان نجیب بیفتد.