چهارشنبه، ۲۴ دی ۱۴۰۴

از بد روزگار تمام درک ما از شخصیتها در لابهلای کلمات و صفحات کتاب است. به همین دلیل، از همان روزهایی که موج کتابها و خاطرهنویسیها درباره سردار بزرگ ما آغاز شد، هیچکدامشان را نخواندم؛ جز کتابی که دستنوشته خود شهید بود. میدانستم این روزها بسیاری از افراد و سازمانها دنبال انتساب خود به او هستند. پس دنبال روایتی بودم دور از هیاهوی رسانه و نزدیکتر به حقیقت.
عنوان کتاب این است: قاسم به روایت مرتضی سرهنگی ؛ اما حقیقت این است که گویی «قاسم به روایت قاسم» است. خودمانی و صمیمی است که یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی جهان را اینگونه خطاب کنیم؛ اما او خودش اینگونه میپسندید. چنانکه نوشته بود: «دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند و پیشوندی باشم. لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید “سرباز قاسم”، آن هم نه قاسم سلیمانی که گندهگویی است.»
کتاب برایتان قصه میگوید. گویی خود حاج قاسم دستتان را میگیرد، همراهتان میکند تا در روستای قناتملک قدم بزنید و کودکی را ببینید که در خانوادهای فقیر زندگی میکند؛ کودکی که برای پرداخت بدهی پدرش مجبور است برای نخستین بار کارگری در شهر را تجربه کند.
با حاج قاسمِ دلداده خمینی، در کوچهپسکوچههای شهر با شاه مبارزه میکنید. با شروع جنگ، فرماندهی لشکر ۴۱ ثارالله را بر عهده میگیرید. از همرزمانش میگوید؛ از مرادش، حسین یوسفاللهی. از فرماندهی او در عملیاتهای طریقالقدس، فتحالمبین و بیتالمقدس تا بدر و شیرینی آزادسازی خرمشهر. از ابتکارات حسن باقری و روزهایی که جنگ مردانی بزرگ پروراند.
کتاب از اشراری میگوید که چگونه در مناطق شرقی مانور میدادند و بعد از جنگ، با مدیریت اقتصادی و امنیتی بینظیر حاج قاسم شرشان کم شد و امنیت داخلی به ثبات رسید.
در فرماندهی سپاه قدس، میبینید که چگونه توانست مردم عراق با آن همه اختلاف سیاسی و قومیتی و مذهبی را متحد و به ایران نزدیک کند. داعش که اعلام خلافت میکند، با حاج قاسم در تکتک عملیاتها و ابتکاراتش برای شکست این غده صهیونی-آمریکایی همراه میشوید.
میبینید چگونه برای دختران ایزدیِ در چنگال داعش اشک میریزد. چگونه فکر و ذکرش حتی در میان خانوادهاش «آزادی الرمادی» بود و آن را «کربلا» میدانست.
کتاب «قاسم به روایت مرتضی سرهنگی» روایت تربیت اصحاب آخرالزمانیِ سیدالشهداست. اگر میخواهید قاسم را از نگاه خودش و نه از پشت شیشههای رسانه بشناسید، این کتاب همان است.