تا 65 درصد تخفیف ویژه مهرماه با خرید از درگاه زیبال
بوکلند
کتاب هزار قدم در دل شب

کتاب هزار قدم در دل شب

۳۱۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید
۳۱۵٫۰۰۰
افزودن به سبد خرید

جملات برگزیده از کتاب هزار قدم در دل شب

  • «گاهی اوقات حتی یه افعی هم برای زنده‌موندن باید ذات خودش رو پنهان کنه.»

  • خواستن خطرناک بود، خواستن فتنه‌انگیز بود، خیانتی بود به ارزش‌های جامعه.

  • همه به هم نیاز دارن و هیچ‌کس نمی‌تونه به‌تنهایی به اون چیزی که می‌خواد، برسه.

  • آن‌ها اصلاً اهریمن نبودند؛ بلکه مردانی نقاب‌پوش بودند که شاید همین آن‌ها را خطرناک‌تر می‌کرد.

  • خود فکر کرد آیا قرار است از این به بعد زندگی‌اش این‌گونه باشد: بلایی پس از دیگری، بدون لحظه‌ای آرامش!

  • او خطایی مرتکب شده بود و برخی از خطاها را نمی‌توان درست کرد. برخی از انتخاب‌ها هست که هرگز راه برگشتی ندارد.

  • همه‌چیز و هرچیز بالأخره تمام می‌شود، چه بخواهی چه نخواهی، و به‌ندرت جوری تمام می‌شود که انتظارش را داری. در چنین اوضاعی، بهترین کاری که می‌توانی انجام دهی این است که کمربندت را محکم کنی و به راهت ادامه دهی.

  • «فکر می‌کنم باور کردی که باید کوچیک و بی‌اهمیت باشی. فکر می‌کنم یادت داده‌ن که عظمت و بزرگی متعلق به تو نیست و خواستنش باعث گمراهیه. فکر می‌کنم خودت رو به‌شکلی درآوردی که بقیه ازت انتظار دارن. اما این شکل شایستهٔ تو نیست. هیچ‌وقت مناسب تو نبوده و در همهٔ دورهٔ کوتاه زندگی‌ت، با تمام وجود می‌خواستی از این بند خلاص بشی.»

  • نمی‌دانست چه حس آرامشی در این است که هم‌نوعانش حرف‌هایش را جدی بگیرند، در اینکه به‌جای ترس، با شفقت مواجه شود و به‌جای اینکه طرد شود، به او اهمیت بدهند. در حقیقت، حتی جرئت نکرده بود فکر کند که چنین چیزی ممکن است. اما فکرش را بکن، اگر همه با چنین درکی از او استقبال می‌کردند، چه سفر متفاوتی می‌شد، چه دنیای متفاوتی!